مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
264
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كه برو گماشتهاند ، او را از آن تنگنائى بيرون آورد . و هركس كه آن كار نكند و اجل تمام شود ، عقوبتش كنند . پس در هنگامى كه ايشان بكارى مشغولند ، از شكافهاى ديوار آن خانه اندكى عسل بچكد . ايشان آن عسل بخورند و حلاوت آن ببينند . در كار كردن ، سست شوند و در آن تنگنائى كه هستند ، جاى گيرند . با اينكه ميدانند كه اگر آن كار بانجام نرسانند ، عقوبت خواهند ديد . پس ايشان باندك شيرينى قانع شوند و آن گماشته ، وقتى كه اجل رسد ، احدى را در آن خانه نخواهد گذاشت و ناچار او را از آن خانه بيرون خواهند برد . و ما دنيا را بدينسان يافتيم كه از براى اهل او اجلى معين كردهاند . هركس از اهل دنيا اندك شيرينى يابد ، خود را به آن مشغول كند ، از جمله هالكان گردد . از آنكه چنين كس دنيا را بآخرت خود برگزيده . و كسى كه آخرت بدنياى خويش بگزيند ، به آن شيرينى بيمقدار التفات نكند و از هلاكت نجات يابد . شماس گفت : آنچه از كار دنيا و آخرت گفتى ، شنيدم و پذيرفتم . و لكن من آنها را به انسان مسلط ديدهام و انسان ناچار است كه آنها را باهم خشنود دارد و آنها با يكديگر مختلفند . اگر بنده بطلب معيشت پردازد ، او را تن ، نزار خواهد شد و رنج او افزون خواهد گشت و در هرحال ، انسان ، دو چيز مخالف نگاه نتواند داشت . ملكزاده گفت : هركه معيشت دنيا تحصيل كند ، بآخرت او معين خواهد شد . و من دنيا و آخرت را مانند دو ملك ستمكار و عادل ديدهام كه مملكت ملك ستمكار ، درختان بسيار و چشمهاى روان و گياهان سبز داشت و آن ملك ، كسى از بازرگانان نگذاشته ، مگر اينكه مال او را بگرفته بود . و ايشان بسبب فراوانى نعمت كه در مملكت او بود ، بهرچه از آن ملك ، ايشان را روى ميداد ، شكيبا بودند . و اما ملك عادل ، مردى از اهل مملكت خود را مالى بسيار داده ، فرمود كه بمملكت ملك ستمكار شود و به آن مال ، گوهرها شرى كند . آن مرد ، مال برداشته ، برفت و بمملكت ملك ستمكار رسيد . بملك گفتند كه : بازرگانى با مالى بسيار بدين سرزمين آمده ، همىخواهد كه به آن مال ، گوهرها شرى كند .